Friday, November 20, 2009
وقت نوشیدن داروی نظافت است آقای رادان
احمدرضا رادان فرمانده پر ماجرای نیروی انتظامی تهران این بار با بروز شایعاتی مبنی بر اینکه قبل از مرگ رامین پوراندرجانی او را تهدید و دعوت به سکوت کرده بود وارد یک بحران دیگر شد. رادان که جریان تجاوز به زندانیان در بازداشتگاه کهریزک وی را تا مرز برکناری پیش برده بود و البته در آن زمان مسئولین از بیم آنکه با این برکناری بر بسیاری از گفته ها وشنیده ها در مورد کهریزک دست تایید گذاشته شود مانع از برکناری وی شدند اما ماجرای کهریزک هر روز ابعاد جدید به خود میگیرد و علیرغم اینکه مسئولین مملکتی از مجلس تا قوه قضاییه به هر شکل ممکن سعی میکنند مانع از بروز خبری از این ماجرا شوند و برای حفظ حیثیت نظام هرگونه واقعیت و خبر موثق را وارونه کرده و منکر هرگونه تجاوز میشوند ماجرای کهریزک مانند ماهی که پشت ابر نمی ماند هر روز رخی دیگری از خود نشان میدهد.

مرگ دکتر رامین پوراندرجانی در بازداشتگاه کهریزک و خبر آماتور وار در مورد خودکشی وی، غسل و کفن کردن وی در تهران با ممانعت از کالبد شکافی و سکوت محض خبری نیروی انتظامی در این مورد پرده ای دیگر از این ماجرا را کنار زد. عدم محافظت از وی در مقابل موج سنگین تهدیدها با توجه به حضور وی در کمیسیون امنیت ملی مجلس و کمیته ویژه و شهادت در مورد رویداد های کهریزک و اعلام این موضوع توسط او که امنیت جانی ندارد، دفن وی در حضور نیروهای انتظامی و اطلاعاتی و تدابیر شدید امنیتی و عدم گزارش کمیته ویژه تحقیق در مورد کهریزک که قسمتی از آن گزارش، مربوط به گزارشات رامین پور اندرجانی است همه و همه پیکان تیز اتهام را به سوی نیروی انتظامی و شخص رادان فرمانده نیروی انتظامی تهران برگرداند و به واقع بر هر انسان آگاه و با انصافی این موضوع را قبولاند که کهریزک سازان و دروغگویان وقت بار دیگر از ترس آبروریزی دیگری مرگ وی را خودکشی جلوه دادند. این اولین باری نیست که در زندان های ایران یکی میمیرد و نمیگویند خودکشی و یا سکته کرده است. ازجمله مهم ترین این وقایع مرگ اکبر محمدی دانشجوی آملی در زندان اوین بعد از روزها اعتصاب غذا و و اعلام خبر سکته قلبی وی، مرگ امید رضا میر صیافی در زندان و اعلام مصرف بیش از حد دارو به عنوان دلیل مرگ و رویت پیکر زخمی و ضرب وشتم شده در پزشکی قانونی، مرگ های زنجیره ای بازداشت شدگان حوادث انتخابات و عدم پاسخگویی در این مورد توسط مسئولین هستند.
این بازی دردناک به مانند دیوی می مانند که هر روز یکی از پاکترین و با ارزش ترین فرزندان این آب و خاک را با خود به زیر خاک میبرد. فرزندانی که میلیون میلیون تومان از بیت المال هزینه بلوغ و شکوفایی شان شده و نان آور خانواده هایی بودند.
بعید میدانم این ظلم و بیدادی که بر مردم روا داشته شده است بتواند ماندگار شود. نیروی انتظامی باید پاسخگوی رفتارهای زننده و جنایاتی که در کهریزک شده باشد و در غیر این صورت مسئولین این نهاد باید منتظر عواقب اینگونه رفتارها باشند. به چه علت رادن به دادگاه فراخوانده نمیشود و در مورد مرگ محسن روح الامینی توضیح نمیدهد؟
این مدعی العمومی که در هر دادگاهی برای محکوم کردن یک دانشجو معترض، یک انسان نو اندیش قدم به میان میگذارد پس کجاست تا این بار مدعی آقای رادان شود؟ وزارت اطلاعاتی که مسئول شفاف سازی این گونه مسائل است تا به کی میخواهد با بازداشت قفل خفقان بر دهان اذهان جستجو گر بزند؟ تا به کی با زدن انگ آدم بیگانه بودن و جیره خوار دشمنانان میخواهد پوششی باشد بر افتضاحات آقای رادان؟ بهتر نیست برای آرام شدن جو این فردی که پا را فراتر از گلیم خود دراز کرده و گمان کرده در این مملکت هر اقدامی که میخواهد میتواند بکند را به دادگاه کشاند و از وی توضیح خواست؟ تا به کی قرار است مردم قربانی افرادی شوند که صرفا به دلیل وفاداری به طرز تفکر حاکم بر کشور هر آنچه که میخواهند میکنند. مردم خسته شدند از این سکوت، مرده خسته شدند از قربانی شدند فرزندانشان، مردم خسته شده اند از این فرمانده بی لیاقت.
آقای رادان این مقام به سردار زارعی ها وفا نکرد و بسیاری را پس از آنکه بر مردم جفا کردند به خانه فرستاد میدانم آنقدر ترسو هستی که حتی جرات شنیدن انتقاد را هم نداری وقتی مجری تلویزیونی را هم که از طرح امنیت اجتماعی انتقاد میکند خانه نشین میکنی، میدانم آنقدر بزدل هستی که دستور بازداشت و ضرب شتم منتقدانت را صادر میکنی، میدانم که خودت هم بازیچه شده ای اما خوب بدان آقای رادان در صورت ادامه این روند نه مردم دیگر تحمل این شیرین کاری ها را دارند نه نظام دیگر آنقدر قوی هست که پای شما بایستد و از شما دفاع کند این نظام به شدت ضعیف است و دیگر در شرایطی نیست که جز احمدی نژاد افتضاحات کسی را پرده پوشی کند یقین داشته باش تنها چیزی که انتظار شما را میکشد یک جام داروی نظافت است که شاید شما را هم در خواب به مانند رامین پوراندرجانی سکته دهد و پرونده شما و اعمالت را هم بدون بررسی و احقاق حقوق مظلومان و خانواده های شاکی ببندد. شاید راحت ترین کار ممکن بستن پرونده شما بدون هیچ دردسری باشد چون آمدن تو به دادگاه یعنی افشای نام اربابانت که این دستورات را به تو میدانند افشای نام سعید مرتضوی جنایتکار و ارباب ها بالا دستی او شاید هم فردا بشوی یک اسطوره به اسم شهید احمدرضا رادان.
در هر صورت سرنوشت سعید امامی را فراموش نکن.

آرسام مصباحی
منچستر- انگلستان
11/20/09
Friday, October 23, 2009
دوست داشتم چند خط بنویسم
بارون بارون بارون. توی این بارون سردی که اینجا میبارید نزدیک های چاینا تاون بودم به حال روز خودم فکر کردم کجا بودم الان کجام چی شد چی میشه چی در انتظارمه. هوا خیلی سرد بود یا شایدم من خیلی سردم بود از کنار خیابون رد میشدم که یک خانمی رو دیدم که داشت مثل من قدم میزد. چند قدم ازش فاصله گرفتم که نه خلوت اون بهم بخوره نه خلوت من زیپ کاپشنم رو تا انتها بالا کشیدم این کاپشن خوبی که داره اینه که واقعا گرم هست و اصلا راه نفوذ باد هم نداره. قدم زدن توی بارون حس خوبی بهم میده چون تو رو یادم میاره.
زندگی اینجا هر چقدر هم خوب باشه ولی یک چیزی رو از آدم میگیره اونم روح هست زندگی اینجا روح نداره اینجا همه چیز سخته و طاقت فرسا .کیف نوت بوکم روی شونم بود بدجوری سنگینه . توی ایستگاه تاکسی یه ماشین سوار شدم تا یک خیابون منتهی به خونم داشتم به همه چیز فکر میکردم که که راننده گفت آقا اینجا توقف کنم گفتم آره چه زود رسیدیم گفت آخه از یک مسیر فرعی اومدم من سالهاست توی اینش هر زندگی میکنم. میخواستم بگم لعنتی من میخوام وقت بگذرونم چرا زود رسوندیم. به آسمون نگاه کردم آسمون رنگ نداشت چون همش ابر بود دلم بدجوری تنگ شده بودواسه یه سری چیزا. دلم گرفته مثل همین روز بارونی اینجا انقدر بارون میباره که از بارون ارضا میشم میام بیرون قدم میزنم تنها تنها زندگی آروم شاید تنها دلیل دوام من توی این کشور بود
زندگی سیاسی ندارم زندگی عادی و بی دردسر برام خیلی لازم هست وقتی به ایران فکر میکنم و اون چیزهایی که ازش یادم هست یه بار دیگه میگم اینجا برای من بهتره
خیلی کار سرم ریخته چند تا تحقیق دارم سه تا ارائه دارم و همش چند هفته وقت دارم باخودم گفتم آخه چرا اینقدر خودتو درگیر کردی یک از درونم بهم گفت این کار رو نکنی که دیگه زندگی بی معنی تر میشه همه توی فیس بوک به من تبریک تولد گفتن ممنون اما تولد من آخر آبان ماه هست و ایراد از من بود که تاریخ تولدم رو همون چیز نوشتم که توی پاسپورتم نوشته این روس کاغذ درسته ولی من آبانی هستم و آشنای پاییز و از تابستون و بهار به شدت بدم میاد. بدم میاد چون تموم اتفاق های بد زندگیم تمام روزهای پر تنش توی این دو فصل بوده بچه هم که بودم فصل امتحانات بهار و تابستون بود اینه که هیچ وقت تو این دوفصل آروم نبودم .کم کم به خونه نزدیک شدم رفتم شام رو خوردم از 12 درخواست دوستی فیس بودک 11 تا شو رد کردم و الانم اینو نوشتم. دارم دیگه چرت و پرت می نویسم اسمشو بذارید یادداشت های غربت میخواستم رفع دلتنگی بشه شد فکر کنم چون الان خوابم میاد
Friday, October 9, 2009
تو غربتی که سرده تموم روز و شب هاش
چند ساعتی هست که میشه رسما گفت دوسال از حضورم در انگلستان گذشت. خروج ناگهانی از ایران هیچ وقت آنقدر جدی نبود که بعد از دو ماه بگویم دیگر نمیخواهم بازگردم. عاشق و شیفته چیزی نشده بودم راستش در ایران هیچ چیز نداشتم همه چیز را از دست داده بودم تنها امید زندگیم بهناز، زندگی آرام، سلامتی و دیگر چیزی نبود که به آن امیدی داشته باشم. خسته بودم و نا امید و دو هفته از مرگ بهناز نگذشته بود که مجوز خروج در دستم بود باید از همین جا بار دیگر از دوستانم در ایران چه در سفارت و چه در شورای فرهنگی تشکر کنم که راه خروج را برایم هموار کردند نه به عنوان یک پناهنده بلکه به عنوان یک شهروند عادی. دستهایم را به سوی آنها دراز کردم و به گرمی پاسخ گرفتم از آقای دکتر حیدری هم که این بورس را برایم اخذ کرد هم باید تشکر کنم شاید اگر تلاش های ایشان که به نام ثبت شد نبود هرگز نمی توانستم از ایران خارج شوم.
خروج از ایران راحت نبود ابتدا به ترکیه بعد به ایرلند و بعد به انگلستان آمدم ساعاتی بیشتر در ترکیه نبودم و بلافاصله به ایرلند پرواز کردم و 3 روز را هم در ایرلند گذراندم تا اینکه به انگلستان رسیدم .حمید و دخترش آیسان از فرودگاه تا خانه همراهیم کرد چهره دیدنی داشتم لباس سیاه بر تن ریش و چشم هایی که گود رفته بودند .عصبی و بی تعادل و غمگین از بار سنگین از دست رفتن یک زندگی بر دوش.
دیوارها تنها دوستانم بودند چهار پنج روز را در اتاقی که پدر آیسان برایم فراهم کرده بود گذراندم بعد ها متوجه شدم اتاق خودش را به من داده جای آرامی بود. با خودم فکر میکردم که چه شد و چگونه در کمتر از 72 ساعت زندگی اینگونه بی رنگ برایم شد. لحظه های تلخ بیمارستان و بهشت زهرا و چهره مادر بهناز وقتی بهناز جان داد صدای جیق ها و ناله ها و شیون ها حتی یک لحظه هم از جلوی چشمم کنار نمیرفت. ناچار پس از ساعت ها بی خوابی و لرزش های مکرر دست و بی تعادلی در کلینیک تخصصی بستری و دو هفته ای مهمانشان بودم به شدت از عصبی شدن و فکر کردن به گذشته نهی شدم و تاکید شد اگه گوش نکنی خطر کنار گوشته. خلاصه مدتی به همین منوال پیش رفت تا اینکه خبر رسید میتونم دوباره درس بخونم مدتی شروع کردم اما انگار قسمت نبود و از هیچ نظر آماده نبودم تمرکز نداشتم و بعد از اینکه دیدم از لحاظ جسمی و روحی دارم به قبل برمیگردم هم دوباره پرفسور آلمانی که اینجا برای معالجه بهش مراجعه میکردم بهم گفت شما نباید کاری فکر داشته باشی. بهش گفتم پرفسور بهم گفت نگو پرفسور به من بگو اورس پرفسور شدن افسانه ای هست که ما دوست داریم بهش دست پیدا کنیم گفتم اورس من دوست دارم درس بخونم گفت مشکل پیدا میکنی شاید ام اس شایدم سکته مغزی این علائم بسیار نگران کننده و شبیه ام اس هست خلاصه گفت زندگی کن و نذار زندگی اینقدر فرسوده و خستت بکنه دستمو گرفت گفت زندگی یه بازی نیست که اگه باختی دوباره از نو شروع کنی بیا زندگی رو که یک بار از دست دادی از نو بساز. گفت ببین از چی خوشت میاد برو به سمتش مدتی از این هم گذشت کم کم داشتم خودم رو اینجا پیدا میکردم مساله اقامتم که حل شد انگار آرام شدم کوله پشتی رو که هیچ وقت از خودم جدا نمیکردم زمین گذاشتم احساس تعلق به این خاک رو داشتم. بلیط بعضی از بازی های منچستر رو حمید پدر آیسان برام گرفته بود بازی ها رو میدیدم یکی دوبار برگشتم ایران دیدم نه دیگه انگار جایی واسه من نداره وقتی می آمدم ایران روز از نو روزی از نو میشد. دل کندم غربت رو به جون خریدم و بالاخره شهروند اینجا شدم . یکسالی هست که درس رو هم شروع کردم و آخرین تیر رو هم به سمت گذشته زدم و با فاصله گرفتن از سیاست و این جنگ های زرگری که همه و همه توی خارج از کشور واسه گذران زندگی به راه افتاده آرام گرفتم. این بازی کثیف و انزجار آور که یکی سری برای درآمدزایی به راه انداختن فقط اعصاب خرد کن بود. به سمت شورای فرهنگی رفتم و خواستم یه نوعی جبران زحماتشون رو بکنم خروج از ایران آنقدر راحت بود که شاید در طول تاریخ برای هیچ کس اینگونه رقم نخورد و همه و همه مدیون زحمات این دوستان بود سفری به کوبا برایم تدارک دیدند و یک طرح تحقیقاتی هم برای تشخیص مشکلات فعالین حقوق بشر در ایران و حمایت معنوی از آنها را پیشنهاد دادم. به کوبا باید میرفتم تا از نزدیک با مشکلات کشورهایی مثل ایران که غرق در دیکتاتوری هستند آشنا میشدم. سفر 10 روزه به کوبا برای هم زیارت بود هم سیاحت و واقعا بعد از این سفر بود که متوجه شدم برای رسیدن به هدف باید جان داد. شاید در ایمیل ها و نظراتی که برایم می آید دوستان ایراد میگیرند چرا اینقدر ساکن شده ای چرا هیچ چیز نمی گویی و چرا اینطوری شدم یک دلیلش سکوت لازمه باور کنید چون هنوزم من زندگی امنیت رو حفظ کردم . ترجیح میدم همه اینها رو بنویسم تا بعدا به صورت یک کتاب منتشرش کنم.
سه سخنرانی در چهارماه گذشته داشتم و بارها از دولت انگلستان خواستم ایران را در تحریم های بیشتر و فشارهای دیپلماتیک سنگین تری قرار دهد. در یکی از سخنرانی ها هم تقاضا کردم نظارت ویژه ای روی برنامه ها بی بی سی فارسی داشته باشند که بعضی وقت ها صدای همه رو در میاره که شاید قطعی نشد اما بی تاثیر نبود.
اینجا یک مقطع بالاتر هم در تحصیل رفتم خوب این هم برای اونایی که فضولی کشته بودشون.یک طبقه از منزل حمید رو هم اینجا اشغال کردم و زندگی جریان داره یکسال و نیم هم ازدرس باقی مونده قصد بازگشت به ایران رو ندارم البته فعلا. شاید برای مراحل بعدی اگر ایران آزاد بشه برگردم به آزادی ایران خیلی امیدوارم و مطمئنم اتفاقات مهم دیگری در شرف وقوع هست منتظر باشید.
امروز سالروز حضور قطعیم در انگلستان بود دوسال گذشت
Saturday, September 26, 2009
اسمت چی بود
یادش به خیر اولین بار رفتم دفتر سازمان ملل میلاد انگلیسی مسلط بود بردمش کلی به جای منم حرف زد .چه اشتباه ها که نکردیم واسه دفاع از حقوق انسان بود ولی امروز افسوس میخورم که چرا این کار ها رو کردم خیلی ها ارزش هیچ کاری رو نداشتند.
بگذریم چند وقتی هست از میلاد رونمایی کردیم دیدم استعدادش رو داره بردمش با خودم کمیته اونجا هم شد همه کاره از هک گرفته تا قالب نویسی تا ... ضد حال زدن به حسن زارع زاده با سفارش من .خلاصه شده بود به نوعی روح من. یه جاهایی هم میرفت خودش رو من جا میزد یه جاهایی هم من خودم اون جا زدم چون قرار نبود نه اسم من لو بره نه اسم اون. قرار بود بعد از رفتن من بیاد انگلستان نه سرباز بود نه بی سواد خیلی میتونست کمک کنه به ما اما نیومد و موند تا بی قول خودش بشه چشم و چراغ دانشگاه
توی دفتر یو ان وقتی داشتم وقت برای صحبت میگرفتم گفت شما آقای؟ اسم میلاد رو گفتم بهم گفت ای فلان فلان شده میخوای اگه گیر کردی اسم من لو بره گفتم نه این واسه این بود که فردا نگن فلانی واسه پناهنده شدن این کار ها رو کرد خوب خدا رو شکر اگه این روزها از این انگ ها به من زدن ولی خوب نه من پناهنده شدم نه واسه پناهندگی کاری کردم.اون زمان هم تلفن همراهم کنترل بود هم ایمیل هام قبل از خودم خونده میشد خیلی شلوغ نکردیم چون داشتم خارج میشدم شلوغ کردن راه خروج رو تنگ میکرد حیت توی ایمل هام هم شده بودم میلاد، اون اگه میلاد گیر میکرد هیچ چیز بهش اثبات نمیشد .معرفی میلاد توی فیس بوک هم صورت گرفت و گاف اول رو هم خوب داد امروز بهم گفت بهزاد گفته فلانی مگه تو انگلیس نبودی گفت ای لعنت به پدرت که این همه واسه من شر درست کردی گفتم آخه تو واسه چی به بهزاد گفتی سلام؟ گفت خوب اون همه به جای تو زمان کمپین فلانی بهش میل زدم میشناختمش.
یار دیروز و امروز که زمان مریضی بهناز هم تا آخرین لحظات کنارم بود وزمانی هم که من به ایران رو به مقصد ترکیه و بعد ایرلند ترک کردم و بعدش هم اومدم انگلیس توی فرودگاه هم باهام بود بازی جدید رو شروع کرده
دوسال پیش بود شهریور سیاه 86 پاسپورت میلاد، خروج با نام میلاد، خداحافظ ایران و من شدم میلاد و از ایران فرار کردم این رو گفتم تا جواب این سوال قدیمی رو که اسم واقعیم چی بود رو داده باشم من آرسامم نه کمتر نه بیشتر.گذشت و رسیدم انگلیس و با هماهنگی ها شورای فرهنگی هویت اصلی خودم رو پیدا کردم.
یادم هست رفیق من نمک نشناس نیستم یادم هست از همه چی گذشتی و وقتی میترسیدم بازداشت بشم همه چیزتو رو بهم دادی یادم هست رفیق کاش بقیه هم یادشون بود خیلی چیزها عوض شده ولی خوب هست آدم عوضی نشه من عوض شدم ولی مثل این جماعت عوضی نشدم خوشحال که جیره خوار نیستم
Thursday, August 20, 2009
تو آخرین سنگر ساز نیستی
از ادامه تحصیل محروم شده، به زندان رفته، انفرادی را چشیده، زندگیش را وقف حقوق بشر کرده از کودکان تا بزرگ تر ها، صد برابر آنهایی که با یکبار زندان رفتن همه چیز را از آن خود میدانند و هر حرکتی را بعد از آن مجاز میدانند فعالیت کرده اما هیچ طلبی از کسی نداشته، قابل اطمینان است بر خلاف خیلی ها دغدغده همه را دارد غم خوار همه، سنگر ساز برای بی سنگرانی که زیر بمباران ظلم قرار دارند اما خودش سنگری ندارد به غیر از نهادی که خود آن را تاسیس کرده است نام او شیوا نظر آهاریست فعال حقوق بشر و دانشجوی ستاره دار

در گیر و دار گروگان گیری پس از کودتا کودتاچیان او را هم به گروگان گرفتند تا مبادا فریاد بی صدای این دختر طوفان به راه افتاده را سهمگین تر کند.

خواهر تو دوباره اقدام علیه امنیت ملی کردی تو دوباره اخلال در نظم عمومی کردی تو دوباره اذهان را مشوش کرده ای؟

آری امنیت ملی، همان امنیت ملی که فریادش در دهان مهدی کروبی در نامه ای به هاشمی رفسنجانی به هوا بلند شد همان امنیت ملی که به دختر و پسران زندانی تجاوز کرد همان امنیت ملی را میگویم که ندا آقا سلطان را مظلومانه به زیر خاک برد.

همان امنیتی که ایران را به سوریه و لبنان و فلسطین بخشیده همان امنیتی ملی که از مردم قدرت خرید را گرفته همان امنیت ملی که هزاران کشته و زخمی و زندانی را پس از کودتا به کشور ارمغان بخشید.

با شنیدن خبر بازداشتت تمام بدنم سرد شد آخر این امنیت ملی آنقدر زیاد شده که ترسیدم این کودتاچیان آدمخوار تو را هم مشمول لطف بی شائبه ای که در بازداشتگاه کهریزک بر مردم شد بکنند اما به خود آمدم گفتم نه حکومت ایران حکومت عدل علیست حکومت قرآن است آزادی در آن غوغا میکند پس خیلی نگرانت نشدم اما نمیدانم چرا هر لحظه نامت روی زبانم است
می ترسم یک لحظه عدل علی کم شود می ترسم قرآن را گم کنند می ترسم پیغامی از نماز جمعه برایشان صادر شود و با تو چنان کنند که با دیگران کردند. به خود گفتم چه چیز برای از دست دادن داری که برای خروج دوباره از ایران تلاش میکنی برای چه دنبال بلیط هستی پشیمان شدم گفتم می مانم تا در کنارتان باشم ماندم تا در کنار مدرم به پا خواسته باشم. ماندم تا آزادیت را ببینم ماندم تا ببینم مثل کوه از زندان بیرون می آیی و بار دیگر غمهایت را فرو میخوری بار دیگر اشک های را پنهان میکنی بار دیگر از غم مرگ یاران در خود فرو میروی باردیگر از مرگ دردناک دلارا دارابی ها اشک میریزی ماندم تا غم هایت را ببینم ماندم تا این بار سنگین را در کنارت به دوش بکشم ماندن تا بگویم من هم در کنارت هستم من هم شبها با فکر زندانیان سیاسی بی خواب میشوم ماندم تا اعتراف کنم به اندازه تو جسارت ندارم ماندم تا بگویم به اندازه تو نترس نیستم مثل تو دل شیر ندارم ماندم تا رو راست بگویم از تو کمترم اما ماندم تا فریادت بزنم ماندم تا سنگری از نداشته هایم برایت بسازم تا نام شیوا نظر آهاری را که بعد از زندان رفتن از زبان افتاده فریاد بزنم به یاد آورید او را مردم کم حافظه
زخم ها بر دل و جان دارد زخم محرومیت از ادامه تحصیل این درد را کسی میفهمد که درس خوانده و میداند وقتی در یک آزمون قبول میشوی اما مانعت میشوند چه احساسی داری زخم بازداشت، زخم شکنجه سفید انفرادی، زخم بی وفایی اطرافیان، زخم زخم زبان ها، زخم کارشکنی ها، زخم مرحم گذاشتن بر زخم های بی شمار یاران در بند، زخم بر باد رفتن جوانی، زخم حسرت، زخم آزادی

خواهر تو چقدر مقاومی تو چه زیبا ایستادگی کردی این همه سال، تو چه الگویی برای زنان و مردان شده ای تو چقدر مغروری به خورشید رسیده ای نگاهی بر زمینیان انداز.
در بندی بند ظلم بندی که به خاطر حق خواهی نصیبت شده، بندی که به خاطر ستاره دار بودنت نصیبت شده، بندی که به خاطر آزادی خواهی نصیبت شده .
چقدر این کودتاچیان بی ریشه شده اند که از فریاد تو هم میترسند به خود افتخار کن به خود ببال به خاطر راهی که رفتی به خاطر آرمانی که داشتی به خاطر این همه سال تلاش و کوشش شبانه روزی سرت را بالا بگیر قهرمان راهی که رفتی همان راه مستقیم است راه آزادی وطن راه دموکراسی و احقاق حقوق بشر. ایستاده و مغرور مثل کوه بمان و آرمانت را فریاد کن تو امروز یک نفر نیستی یک طرز تفکری تو نماد ملتی به پا خواسته هستی

ایستاده بمان وغمخوار همه باش غمخوار کودکان خیابانی و کودکان کار سنگر ساز زندانیان سیاسی سنگر نوجوان اعدامی سنگر ساز ایران باش در برابر این دشمنان چشم تنگ

تو الگوی نسل خود شده ای اسم پر شکوهت را با غرور فریاد کن و از دیو استبداد که این روزها حقیر تر از دیروز شده مثل گذشته نترس و بدان این هفت خوان به خوان هفتم رسیده همان خوانی که پس از ریشه کنی دیوش تمام پلیدی ها محو خواهد شد مهر و دوستی فراگیر خواهد شد و رستم زمانه اش را سربلند خواهد کرد تو رستمی بمان و این دیو را سرنگون کن، تو آخرین سنگر ساز مظلوم این دیار نیستی.

زنده باد آزادی
آرسام مصباحی
20 آگوست
Monday, July 20, 2009
مزدور و قاتل ندا آقا سلطان شناسایی شد
نام این مزدور عباس کارگر جاوید است. بسیجی و جز هیات رزمندگان.
عده ای میگویند به زودی شاهد ترفیع و جایزه ها میلیاردی برای او خواهیم بود. این مزدور پس فطرت را باید در ملا عام اعدام کرد قانون و عدالت بیش از این زیر سوال است اگر این اوباش بخشیده شود باید به حال قوه قضاییه بیش از این گریست اگر اعلام شود این فرد بی گناه است. آرش حجازی دروغ نگفته بود این عده ای مزدور بودند که در خیابان ها برای آنکه از چاپیدن بیت المال دستشان قطع نشود مردم را به گلوله بستند. قاتل ندای ما اعدام باید گردد. هشدار به قوه قضاییه، مراقب باشید که اگر حساب این اوباش بار دیگر با پارتی بازی و اعدام یکی شبیه او تسویه نشود با بسیاری حساب مردم تسویه خواهد شد.
فرمانده نیروی انظتامی هم گویا در توهم محض فرو رفته و اعلام میکند آرش حجازی تحت تعقیب اینترپل است .گویا فراموش کرده بعد از آنکه نیروهایش مردم را به خاک وخون کشیدند نه خودش نه اربابانش دیگر دو زار اعتبار قبلی را هم در دنیا ندارند توصیه میکنم یکی دادستان تهران و باجناق رئیس دولت کودتا را از خواب بیدار کند.
یک نصیحت به علی قاتل هم بکنم و آن اینکه به اراذل و اوباشش توصیه کند دست از این تکذیب بردارد خورشید بالا آمده این وحوش نور را هم تکذیب میکنند. این قاتل را باید به سزای اعمالش رساند.
دست تایید دکتر آرش حجازی شاهد قتل مرحوم ندا آقا سلطان بر تایید عکس این مزدور
منبع: وبلاگ ازش حجازی

در اینجا تایید می کنم که تصویر فردی که در این کارت قرار دارد، کاملا با مشخصاتی که من از فردی در ذهن دارم که مردم دقایقی بعد از مضروب شدن ندا گرفتند، و فریاد می زد: "نمی خواستم بکشمش"، تطبیق می کند. البته در آن روز ریشش را زده بود، ولی سبیلش را داشت.
اما برای اینکه صد در صد مطمئن بشویم و احیانا فرد بی گناهی در مظان اتهام قرار نگیرد، لازم است نشانه دیگری را هم روی این فرد بررسی کنیم.
از آنجا که مردم بعد از اینکه ضارب را گرفتند، پیراهنش را از تنش بیرون آوردند، بر پشت ضارب چند داغ زخم قدیمی دیدم. این داغ ها شبیه جای زخمی بود که در اثر برش با شیء تیز ایجاد می شود.
لطفا توجه بفرمایید. من فقط صاحب عکس را شناسایی کرده ام. مشخصات فردی او را نمی توانم تایید کنم.
Sunday, June 21, 2009
سلام ایران
هموطن دستت بده به دست من
به خاطر دیدار تو گذشتم از شکایتم
در کنار مردم و با مردم رژیم را نابود خواهیم کرد
به هنگامی که دنیا فکر ما نیست برای مرگ هم در خانه جا نیست اگر ساکت می نشستم روا نبود

WE ARE NOT AFRAID OF DEATH

با اینکه دارن سیاه پوشا از توی شط کوچه ها جمع میکنن ستاره های پر پرو
با اینکه داران عزادار از زیر آوارو جنون در میارن کفترای خاکسترو
با اینکه بوی تفتیشو خون پیچیده توی قصه ها
با این که صدای انفجار مرثیه خونه همه جا
هنوزم میشه قربانی این وحشت منحوس نشد
میشه تسلیم شبو و اسیر کابوس نشد
میشه باز سنگر از ترانه ساختو به قرق سر نسپرد
هنوزم میشه عاشق شدو از ستاره مایوس نشد
با اینکه داس دلهره گردن این دقیقه ها رو میشمره با اینکه آیینه از شب و گریه پره
با اینکه تو ماهتاب آب صدای کوچ هست و شتاب
با اینکه توی پستوی ذهن همه کس رد گریزه و قفس
هنوزم میشه قربانی این وحشتت منحوس نشد
هنوزم میشه تسلیم شبو اسیر کابوس نشد

هموطن وقت نابودی این نظام وحشی و انسان ستیز است هموطن وقتی نابودی خامنه ای و دولت منصوب ، کودتایی و عوام فریب اوست

150 نفر کشته طبق آمار غیر رسمی و آمار رسمی 19 کشته خامنه ای انتقام این خونها را میگیریم

پ ن:
آیت الله حسینعلی منتظری به نشانۀ سوگواری برای جان باختگان اعتراض های خیابانی ایران به نتیجۀ انتخابات دهم ریاست جمهوری این کشور از روز چهارشنبه به مدت سه روز عزای ملی اعلام کرد و از مردم ایران دعوت نمود که در این سه روز مراسم سوگواری را به جا آورند. این روحانی منتقد حکومت اسلامی با انتشار بیانیه ای در روز یکشنبه مطالبۀ مردم معترض مبنی بر ابطال نتایج رسمی دهمین انتخابات ریاست جمهوری را شرعاً مجاز دانسته و افزوده است که مقاومت در مقابل خواسته های مردم از نظر دینی ممنوع است
06/21/09
Hit Counter