Sunday, January 31, 2010
جزیزه آخرین کوچ نشینی من
یک سال دیگر درسم تمام میشود چندی قبل داشتم به ماندن در انگلستان فکر میکردم هر چقدر با خودم کلنجار رفتم که بگم نمی مونم دیدم اصلا هیچ دلیلی برای رفتن ندارم. زندگی در اینجا هر چقدر هم سخت بود ولی الان راه برام هموار شده و این طور بود که دیدم رفتن به کشور دیگری اصلا به صلاح نیست و من که تا چندی دیگه سه سال اینجا هستم چند سال دیگه هم روش.
به نوعی اینجا دوست دارم برای همیشه بمونم حالا که هیچ کس مانعم نیست. اینطور بود که یه برگ دیگه به آینده اضافه کردم و نوشتم جزیره آخرین سر پناه غربت نشینی ام خواهد بود. شاید اگر قرار باشد روزی انگلستان را ترک کنم تنها دوست دارم در آمریکای جنوبی زندگی کنم شاید هم اسپانیا... ولی مطمئنم این کشتی طوفان زده تازه به ساحل رسیده تا سالها توان خروج از انگلستان و یک کوچ دیگر را ندارد.
1/31/10
Wednesday, January 13, 2010
خاک ایران و این خاک خسیس
شاید دیدن چهره خودم هیچ وقت اندازه امروز که از یک نمای مات و کوچیک خودم را دیدم توی فکر فرو نبرده بودم. توی گلخانه شماره 6 دانشگاه نشسته بودم روی زمین. دوست کلمبیایی دارم که اون داشت کمکم میکرد تا این تز من بشه. موبایلم رو نگاه کردم توی همین تصویر مات یه چهره ای از خودم رو دیدم که خیلی تو فکر فرو بردم . چند ثانیه به خودم نگاه کردم از کجا به کجا، تو کجا اینجا کجا؟ توی همونی نیستی که عشق وطن بودی و وطن وطن میکردی تو همونی نبودی که میخواستی قربانی وطن بشی پس چرا اینجایی؟
نمی دونم توی چنگ شب افتادم توی یه شب تاریک و گرم که خیس عرق بودم اومدم اینجا نفهمیدم چه کار کردم این ماموریت بود این یه دستور بود این یه فرصت بود نمی دونم فقط اومدم به امید یه هوای تازه تر. داغ داغ بودم داغدار بودمو واقعا داغدار بودم.
یه دریا توی چشمام هست ولی هرگز برای وطن نباریده با اینکه به جز وطن آشنایی ندارم و رفیق وهم صدایی ندارم. نمیدونم چرا ولی فکر کردن به ایران جز یاد آوردن بسیاری از نامردی ها هیچ چیز رو برای من زنده نمیکنه. البته دو تا حس هست. یکیش یه حس تنفر عجیب نسبت به یک سری از آدم های داخل ایران رو به یادم میاره آدم هایی که خیلی پست هستند. آدمهای نون به نرخ روز خوری که خیلی چیزها رو وقتی روزگار به نفعشون نیست فراموش میکنند. من اومدم اینجا که گره گشا باشم یه ماموریت سیاسی نبود چون من سیاست مدار نبودم فقط یک فرصت بود که به نظرم اصلا استفاده نشد ازش. راستش یه جورایی به لطف انگلیسی ها در اعطای ویزا هم پشت پا زدم من اینجا کار سیاسی رو بی خیال شدم و فقط دارم درس میخونم درس درس درس و رسما دور کار سیاسی خط کشیدم. این شده تمام زندگیم غرق شدم توی مقاله و ارتباط با ژورنال ها معتبر رشته ی خودم . زندگیم شده انجام کار تحقیقی و در آوردن مقاله.
اما حس دوم حس سفر به تمام روستا ها و شهر های ایران هست حس دلتنگی حس اینکه بشینم کنار اروند رود نگاه کنم به آب صافش و بو کشیدن نفت و نگاه به لنج هایی که مردم سوارشون میشن. حس کنار دریا رفتن توی رامسر و آتیش روشن کردن و گیتار زدن با بهناز. حس رفتن به اصفهان و نشستن توی سی وسه پل و نگاه کردن به آب زاینده رود، راستی خشک نشده که؟ حس یه سفر به یزد و نگاه کردن به آسمون پر ستارش. حس رفتن به کویر، حس خوابیدن توی خاک سردش توی شب ها.
نمیدونم ارزشش رو داشت که این همه زیبایی رو بی خیال شدم و اومدم اینجا نمیدونم. ولی هیچ وقت حس بازگشتی درونم نبوده مثل آدمی که ریشه هاشو گرفته توی دست مراقبه این ریشه ها نشکنند و دنبال یه خاکی هست که ریشه ها رو بزاره داخلش. تا زمانی که این ریشه ها توی خاک نرفته باشن انگار احساس تعلقی به این زمین ندارم . اینجا همه چیز خوبه ولی امید به آینده رو کم دارم با اینکه تا ابد اینجا میتونم بمونم ولی انگار که موقتی هست یکی از دوستام بهم گفت این احساس موقتی بودن همیشه باهات هست این کشش ایران هست این عشق به ایران هست که همیشه باهاته و بهت میگه توی هر شرایطی تو یه ایرانی هستی و هر چی بشی یک ایرانی هستی.
ایران ایران ایران افسوس که راهی به جز جدایی برام باقی نمونده بود.
می دونی ایران اینجا من وقتی دلم میگیره میام بیرون روی خاکی که پا میذارم دلتنگی هامو ازم نمیگیره مثل زمانی که اونجا بودم میزدم بیرون و بعد از چند ساعت انگار تمام مشکلات رو توی خاک تو جا میذاشتم اینجا وقتی میام بیرون و وقتی برمیگردم هیچ فرقی نکردم خاکش مثل خاک تو نیست خاکش محرم راز نیست خاکش سنگ صبور نیست خاکش دلتنگی هامو نمیگیره ازم. مثل خاک تو صبور و بخشنده نیست. خاکش خسیسه فقط برای مردم خودش بخشنده هست ایران من دلتنگ خاکتم. چی میشد چی میشد من توی کشورم خودم باشم و آزاد زندگی کنم چی میشد خدا تو هم در حق ما خساست به خرج دادی.
از این روزگار سوت و کور و بی نفس خسته ام روزگاری که همه چیز هست و هیچ چیز نیست وقتی یه مقاله علمی می نویسم به جای اینکه زیرش بنویسم از دانشگاه ایران باید یه چیز دیگه بنویسم این بهم حس بدی رو میده. درونم مثل یه رود خروشانه انقدر انرژی دارم که میتونم کوه رو جابه جا کنم ولی مثل آب توی یه کوچه بن بست اینجا گیر کردم. منی که هر روز فریاد آزادی خواهی مردمم بودم و هر روز توی وبلاگم از مردم و دانشجوهای وطنم می نوشتم اینجا شاید ده تا پست هم برای مردمم ندادم سبزینه فریاد تلخم توی گلوم پژمرده شد و من موندم و این دروازه های تا ابد بسته. فکر نکنی به یادت نیستم نه اینطور نیست توی قلبمی همیشه یه نقشه بزرگ تو رو توی اتاقم زدم و تمام روستاهات رو از روی کتاب ایران شناسیم با اسم و مکانشون می شناسم فکر نکنی یادم رفته گرفتاری فکر نکنی برای آزادیت کار نمی کنم نه اصلا اینطوری نیست من بر خلاف تصور اون همه نامردی که توی ایران هست و فریاد منو تبدیل به سکوت کردن به عشق تو برای مردم تو و برای سرنگونی نظام اسلامی تلاش میکنم اما نه مثل قبل جار میزنم نه دوست دارم با کسی همکاری کنم. من به تنهایی و بدون اینکه با گروهی باشم برای آزادی تو تلاش میکنم آزادی تو رو، عشق تو رو، فریاد تو رو بی صدا فریاد میکنم در نهایت سکوت و در نهایت نا شناسی فریاد میکنم تا اونایی که بهم گفتن انگلیسی رو زیر پا بزارم تا اونایی که بهم گفتن نفوذی رو شرمنده ببینم فریاد میکنم تا تو آزاد بشی فریاد میکنم و در عوض این فریاد از سنای آمریکا و دولت انگلیس پول نمیگیرم فریاد میکنم فقط برای تو و به عشق تو حالا هر کس میخواد هرچی بگه بگه من فقط به تو وابسته ام و نه هیچ دولت و کشوری . من فقط به خاک تو وابسته ام همین. میدونی دوست دارم بنویسم برمیگردم ولی راستش اگه بگم دروغه چون هیچ برنامه ای برای بازگشت ندارم حتی فکر میکنم بعد از سقوط جمهوری اسلامی هم هیچ حسی برای بازگشت نداشته باشم. دلگیرم از اتفاقاتی که در تو افتاده دلگیرم ایران منو به سمت خودت بکش منو آلوده تراز این به خودت بکن. این فرزندت رو بخواه صدایم کن صدایم کن نگو برای ما پناهی جز جدایی نیست. راستی اینجا خیلی سرده هوای تو چه طوریه؟ اینجا انقدر برف اومده که تا کمر تو برف فرو رفتیم. سرمای اینجا می سوزونه آدم رو. سوزناکه شاید فقط برای غریبه ها اینطوریه. حال ما رو بپرس نگذار که یاد ما را طعم تلخ این حقیقت ببرد این حقیقت است که از دل برود هر آنکه از دیده رود. میدونم با معرفت تر از اونی هستی که فرزندتو فراموش کنی منو فراموش نکن من خودم رو از تو میدونم و نواده ی کوروش بزرگ تو هم منو از خودت بدون میدونم که همیشه به یادمی چون وطنمی چون من از خاک توام چون پاره تن توام. شاید یه روز برگردم با دست پر با یک عالمه افتخار، یه پرونده پر از پیروزی. سربلند میام با یه عالمه افتخار برای سرفرازی تو. میام نه برای انتقام نه برای تسویه حساب میام تا نشون بدم چقدر عاشقت بودم میام تا نشون بدم هر چی دارم مال تو هست میام تا بگم وقتی اینجا به عنوان دانشجوی برتر رفتم روی سن تنها حسی که داشتم سربلندی تو بود و نقشه زیبای تو رو روی کتم داشتم. میام تا هر زحمتی که اینجا کشیدم هر سختی رو که تحمل کردم هر عزابی که اینجا کشیدم و هر تلاشی که کردم رو به تو تقدیم کنم و بگم شوق تحمل این غربت به خاطر تو بود و هست. میام تا همه رو پیشکش تو بکنم و بگم اینها مال من نیست همه مال تو هست مالک همه تو هستی. شاید شاید شاید شاید یک روز...
آرسام مصباحی
منچستر - بریتانیا
سیزدهم ژانویه 2010
Saturday, December 26, 2009
سرزمین من خسته خسته از جفا
یک گزارش از ایران- گزارش یک دانشجوی دانشگاه آزاد اراک
چهار شنبه همین هفته گذشته بود. داشتم به سمت دانشگاه می رفتم.صدای آژیر های یک بنز پلیس توجه همه را به خود جلب کرد. گفتم شاید دعوایی شده، کسی کشته شده، تیز اندازی شده که پلیس انیگونه بی احتیاط رانندگی میکند.
سوار ماشین شدم به سمت دانشگاه
در مسیر پنج الگانس پلیس کنار خیابان با تعداد فراوانی سرباز زره پوش را دیدیم که حلقه ای به دور کارگران شرکت آونگان اراک تشکیل داده بودند. کارگرانی که به نظر می رسد بیش از یک سال است حقوق و مزایای خود را دریافت نکرده اند چند روزی بود در مقابل کارخانه اعتصاب می کردند اما این بار آقایان این تجمع را برنتابیدند و نیروی انتظامی به محض ورود به تجمع با باتوم کارگران را مضروب کرد و تعدادی از آنها را بازداشت کرد.
آفرین به غیرتت آفرین به باتومت آفرین به تو سرباز آفرین به تو محافظ وطن آفرین به تو که محکمتر می زنی چند روز مرخصی بیشتر هم فدای سرت دفعه بعد جوری بزن که مغز کارگر را از سرش بیرون بیاری. دستت درد نکنه چه بوسه ای زد به جای دستش بر سرش باتوم شما. به این میگم سرباز وظیفه شناس. میگن سید علی قاتل به جای دست کارگر به دست تو بوسه میزنه که دیکتاتوریش را سرپا نگهداری.
اگر اندکی غیرت اگر ذره ای شرف برای یک درجه دار نیروی انتظامی مانده اگر تنها یک عضوی انسانی در بدن این افراد پیدا میشود جواب این سوال را بدهید که به کدام دلیل این کارگران باید کتک بخورند؟
آقایان انصافتان کجا رفته؟ مگر چه میخواهند جز حقوق عقب افتاده شان؟ خودتان را جای آنها بگذارید. همسر و بچه دارند. دانش آموز و دانشجو در خانه دارند. کرایه خانه دارند. گرسنه اند. آیا در نظامی جمهوری اسلامی تقاضای حقوق باید به باتوم ختم شود
آیا این نظامی بود که بنیانگذارش همواره به حقوق کارگر تاکید میکرد آیا این اسلام ناب محمدی است که پیامبرش بر دست کارگر بوسه میزد و همیشه بر حقوقش تاکید داشت؟
شما که آبروی اسلام و بنیانگذار جمهوری اسلامی را با هم بردید. شرفت کجا رفته آقای خامنه ای؟ تو که سناریو می نویسی و عکس ملعون خودت را در کنار خمینی به آتش میکشی و بعدش هم توسرت میزنی و بساط سرکوب را به پای میکنی با خود گفته ای که کسی که هیچ ارزشی و احترامی برای خمینی و آرمان هایش قائل نبود خود تو بودی. تو خمینی را که هیچ، نظام جمهوری اسلامی را به لجن کشیدی.
من نمیدانم چه بگویم به واقع هنوز درک نکرده ام چرا کارگران شرکت آونگانی که خود شما تاکید بر اجرای اصل 44 در مورد آن را داشتید و خصوصی اش کردید باید در ازای حقوقشان کتک بخورند. اینها فقط میگویند حقوقمان را بدهید اگر هم ندارید بازنشستمان کنید.
کدام قانون کدام بند قانون اساسی کجایش نوشته شده باید در ازای این درخواست باتوم تحویل کارگر بدهید و بازداشتش کنید. به ما بی سوادان بگویید تا بدانیم این کدام قسمت قرآن است شما که می فهمید شما که با سوادید شما چه دشمن نیستید شما که شعور دارید؟ شما که حکومت عدل علی میکنید شما که آمریکایی واسرائیلی و انگلیسی جدیدا چند تا کشور دیگه هم نیستید.
اگر این آیه قرآن است که باید کارگر را در ازای حقوقش کتک زد من به قرآن شما کافرم و اسلام شما را قبول ندارم. تا امروز ما هرچه در قرآن و احادیث در کتاب هایی که باید به زور پاس میکردیم خواندیم این بود که پیامبر بر دست کارگر بوسه میزد. حالا شاید شما آپدیت جدید از قرآن ساخته اید از شما ولی فقیه چیزی بعید نیست بالاخره نماینده خدا هستی و از توی آسمون پرت شدی پایین تا ما رو درست کنی و بر سرمون باتوم بزنی. الله اعلم ما که بی سواد هستیم و چیزی نمی فهمیم.
این چه بساطی است که درست کرده ای این مسخره بازی که خودت هم شده ای عروسک خیمه شب بازی اش و قیافه مظلومین را هم به خود گرفته ای به زودی پایان خواهد یافت.
خامنه ای این پرونده را برای خودت سنگین تر نکن سرنوشت صدام را به خاطر بیاور. بازی در حال تمام شدن است به فکرخودت باش هر جایی باشی به هر سوراخی که بگریزی دست انتقام مردم پیدایت میکند و طناب دار را بر گردنت می اندازد گردنی که با خوردن حق آنها کلفت شده گردنی که به جای خون در آن لجن جریان دارد.
سرزمین من خسته شده از این همه جفا سرزمین من دیگر تاب دیدن این همه ظلم را ندارد سرزمین من شما را نمی خواهد.
این مظلومیت کارگران ما امروز از مظلومیت خاندان حسین عظیم تر شده این مظلومیت و به واقع دیگر قیام حسین را هم تحت تاثیر قرار داده و یزید زمانه بسیار ستمگرتر از یزید و یزیدیان واقعی است. حسین و عباس و اصغر و علی اکبر این زمانه فرزندان شهید ما پس از انتخابات هستند و زینبش مادران داغدار اینها.
چه نیکوست در این ماه فریاد حق طلبی مردم علیه این نظام دیکتاتور و چه زیباست دیدن لحظه لحظه نابودی این نظام را در این روزها شب ها. بازداشت وشکنجه دانشجویان پایان خواهد یافت و قیام ما پایان نخواهد یافت تا رسیدن به آزادی و مرگ یزید، آقای خامنه ای مرگ تو نزدیک است.
آدینه 4 دی ماه 88
Sunday, December 20, 2009
آیت الله عظمی حسینعلی منتظری درگذشت
منتظری زنده است مرجع پاینده است
مخالف سرسخت ولایت مطلقه فقیه و دیکتاتوری جمهوری اسلامی و فقیه والامقام که بارها از وی در مورد بسیاری از مسائل چاره جویی کردم پس از سالها مبارزه سرسختانه با دیکتاتوری شب گذشته جان با ارزشش را از دست داد تا چشمانم را که به خاطر شهادت هموطنانم همچنان خیس است بار دیگر دریایی از اشک فرا گیرد.
این مردم ظلم ستیز عمر شریفش را فدای آزادی و مردم سالاری کرد و جمهوری اسلامی باید بداند که این مرگ پایانی بر اعتراضات نیست و این ماه محرم رابسیار آینده ساز خواهد بود.
این مبارز راه آزادی مردمی از تبار پاکان بود و چه همین بس که نام نیکش تا ابد در فهرست باغبان باغ آزادی خواهد درخشید.
خداوندا راه این اسطوره را سر لوحه زندگی ما قرار بده.

بازگشت همه به سوی اوست

Sunday, December 6, 2009
دوباره دل هوای با تو بودن کرده
چند روز بود خیلی کار داشتم تا دیروز که یه کم سبک شد و امروز هم نشستم خونه توی تنهای مطلق همیشه استارحت کردم دیشب دوباره توی خواب دیدمش با چشم هایی که با آدم حرف میزد با چشم هایی که انگار ازم یه چیز رو طلب می کرد از اون نگاه های معنی دار همیشگی که بهم میکرد وقتی میخواست بگه این کار رو نکن بهش میگفتم ناراحتی؟ من کاری کردم؟
نکنه تو میخوای من فراموشت کنم اگه تو هم بخوای این کار رو نمیکنم
باید فراموشت کنم بگو تا شاید بتونم باور کنم رفتنتو
نمی تونم فراموشت کنم شاید فقط باور کنم رفتنت رو
انگار که کنارم بود گفتم چیه گذاشت رفت از خواب بلند شدم نمی دونم این چه حسی هست ولی وقتی تو فکرش میرم بی اختیار اشکام سرازیر میشه. چند روز پیش بعد از ماه ها سر درد شدیدی گرفتم از اون سر درد هایی که اگه ایران بودم فقط استامینوفن براش تجویز میکردم. وحشتناک هست کوچکترین صدایی برام حال تهوع میاره میافتم یه گوشه سرم رو با دست میگیرم انگار مغزم داره منفجر میشه. این سر درد معنی دار بود و دیگه نمی شد دکتر بازی براش در آورد این جز نشونه هایی هست که اورس پزشک معالجم گفت هر وقت این طوری شدی سریعا به پزشک مراجعه کن. رفتم پیشش. پرفسور با روحیه ای هست. گفت دوباره رفتی تو فکر ایران؟ گفتم اورس باور کن دست خودم نیست خوابش رو دیدم.
گفت این حافظه قوی تو داره منو اذیت میکنه چرا فراموش نمیکنی؟ گفتم مگه خواب دیدن دسته خودمه؟ سکوت کرد. گفت توی این همه سال معدود مراجعه کننده هایی داشتم که اینطور منو تو فکر ببرند دوست داشتن و عشق خیلی خوب هستند اما نه تا جایی که آدم رو تا مرز سکته مغزی پیش ببرند تو باید خودت رو کنترل کنی باور کن بهناز رفته اون دیگه کنارت نیست با عشقش زندگی کن ولی خودتو نابود نکن بهش گفتم اورس میدونی چیه من خیلی دوست دارم برم پیشش...
گفت این طبیعی هست ولی تو هنوز خیلی جوونی باید زندگی کنی نمیگم ازدواج کن نمیگم دوست دختر داشته باش با عشقش زندگی کن براش زندگی کن اما برای نبودنش نمیر. اینکه یه مدت غرق شدی تو کار و درس خیلی خوب بود فکر میکردم فراموشش بکنی بهت گفتم ایران نرو تا بهتر بشی. ببین فشار عصبی برای تو مرگ آوره این رو درک کن دوست ندارم توی اتاق عمل و بعد از اون توی ویلچیر ببینمت. گفتم اورس این قرص که میدی به من اعتیاد آوره نباشه خندید گفت نه با این فکرت رو کنترل میکنم. خلاصه دوباره با یک پاکت قرص اومدم خونه تا این هم بشه مجازات خواب دیدن دوباره یک ماه باید این قرص مسخره که وقتی میخوریش انگار فراموشی میگیری و فقط خوابت میاد رو بخورم.
توی فکرم فقط همین چند تا کلمه هست خداحافظ تا شاید وقتی دیگر
همه آرزو هام با رفتن تو مردن
حالا من یه آرزو دارم تو سینه که دوباره چشم من تو رو ببینه
توی هفتا آسمون تو تک ستاره ی منی
6 دسامبر
Friday, November 20, 2009
وقت نوشیدن داروی نظافت است آقای رادان
احمدرضا رادان فرمانده پر ماجرای نیروی انتظامی تهران این بار با بروز شایعاتی مبنی بر اینکه قبل از مرگ رامین پوراندرجانی او را تهدید و دعوت به سکوت کرده بود وارد یک بحران دیگر شد. رادان که جریان تجاوز به زندانیان در بازداشتگاه کهریزک وی را تا مرز برکناری پیش برده بود و البته در آن زمان مسئولین از بیم آنکه با این برکناری بر بسیاری از گفته ها وشنیده ها در مورد کهریزک دست تایید گذاشته شود مانع از برکناری وی شدند اما ماجرای کهریزک هر روز ابعاد جدید به خود میگیرد و علیرغم اینکه مسئولین مملکتی از مجلس تا قوه قضاییه به هر شکل ممکن سعی میکنند مانع از بروز خبری از این ماجرا شوند و برای حفظ حیثیت نظام هرگونه واقعیت و خبر موثق را وارونه کرده و منکر هرگونه تجاوز میشوند ماجرای کهریزک مانند ماهی که پشت ابر نمی ماند هر روز رخی دیگری از خود نشان میدهد.

مرگ دکتر رامین پوراندرجانی در بازداشتگاه کهریزک و خبر آماتور وار در مورد خودکشی وی، غسل و کفن کردن وی در تهران با ممانعت از کالبد شکافی و سکوت محض خبری نیروی انتظامی در این مورد پرده ای دیگر از این ماجرا را کنار زد. عدم محافظت از وی در مقابل موج سنگین تهدیدها با توجه به حضور وی در کمیسیون امنیت ملی مجلس و کمیته ویژه و شهادت در مورد رویداد های کهریزک و اعلام این موضوع توسط او که امنیت جانی ندارد، دفن وی در حضور نیروهای انتظامی و اطلاعاتی و تدابیر شدید امنیتی و عدم گزارش کمیته ویژه تحقیق در مورد کهریزک که قسمتی از آن گزارش، مربوط به گزارشات رامین پور اندرجانی است همه و همه پیکان تیز اتهام را به سوی نیروی انتظامی و شخص رادان فرمانده نیروی انتظامی تهران برگرداند و به واقع بر هر انسان آگاه و با انصافی این موضوع را قبولاند که کهریزک سازان و دروغگویان وقت بار دیگر از ترس آبروریزی دیگری مرگ وی را خودکشی جلوه دادند. این اولین باری نیست که در زندان های ایران یکی میمیرد و نمیگویند خودکشی و یا سکته کرده است. ازجمله مهم ترین این وقایع مرگ اکبر محمدی دانشجوی آملی در زندان اوین بعد از روزها اعتصاب غذا و و اعلام خبر سکته قلبی وی، مرگ امید رضا میر صیافی در زندان و اعلام مصرف بیش از حد دارو به عنوان دلیل مرگ و رویت پیکر زخمی و ضرب وشتم شده در پزشکی قانونی، مرگ های زنجیره ای بازداشت شدگان حوادث انتخابات و عدم پاسخگویی در این مورد توسط مسئولین هستند.
این بازی دردناک به مانند دیوی می مانند که هر روز یکی از پاکترین و با ارزش ترین فرزندان این آب و خاک را با خود به زیر خاک میبرد. فرزندانی که میلیون میلیون تومان از بیت المال هزینه بلوغ و شکوفایی شان شده و نان آور خانواده هایی بودند.
بعید میدانم این ظلم و بیدادی که بر مردم روا داشته شده است بتواند ماندگار شود. نیروی انتظامی باید پاسخگوی رفتارهای زننده و جنایاتی که در کهریزک شده باشد و در غیر این صورت مسئولین این نهاد باید منتظر عواقب اینگونه رفتارها باشند. به چه علت رادن به دادگاه فراخوانده نمیشود و در مورد مرگ محسن روح الامینی توضیح نمیدهد؟
این مدعی العمومی که در هر دادگاهی برای محکوم کردن یک دانشجو معترض، یک انسان نو اندیش قدم به میان میگذارد پس کجاست تا این بار مدعی آقای رادان شود؟ وزارت اطلاعاتی که مسئول شفاف سازی این گونه مسائل است تا به کی میخواهد با بازداشت قفل خفقان بر دهان اذهان جستجو گر بزند؟ تا به کی با زدن انگ آدم بیگانه بودن و جیره خوار دشمنانان میخواهد پوششی باشد بر افتضاحات آقای رادان؟ بهتر نیست برای آرام شدن جو این فردی که پا را فراتر از گلیم خود دراز کرده و گمان کرده در این مملکت هر اقدامی که میخواهد میتواند بکند را به دادگاه کشاند و از وی توضیح خواست؟ تا به کی قرار است مردم قربانی افرادی شوند که صرفا به دلیل وفاداری به طرز تفکر حاکم بر کشور هر آنچه که میخواهند میکنند. مردم خسته شدند از این سکوت، مرده خسته شدند از قربانی شدند فرزندانشان، مردم خسته شده اند از این فرمانده بی لیاقت.
آقای رادان این مقام به سردار زارعی ها وفا نکرد و بسیاری را پس از آنکه بر مردم جفا کردند به خانه فرستاد میدانم آنقدر ترسو هستی که حتی جرات شنیدن انتقاد را هم نداری وقتی مجری تلویزیونی را هم که از طرح امنیت اجتماعی انتقاد میکند خانه نشین میکنی، میدانم آنقدر بزدل هستی که دستور بازداشت و ضرب شتم منتقدانت را صادر میکنی، میدانم که خودت هم بازیچه شده ای اما خوب بدان آقای رادان در صورت ادامه این روند نه مردم دیگر تحمل این شیرین کاری ها را دارند نه نظام دیگر آنقدر قوی هست که پای شما بایستد و از شما دفاع کند این نظام به شدت ضعیف است و دیگر در شرایطی نیست که جز احمدی نژاد افتضاحات کسی را پرده پوشی کند یقین داشته باش تنها چیزی که انتظار شما را میکشد یک جام داروی نظافت است که شاید شما را هم در خواب به مانند رامین پوراندرجانی سکته دهد و پرونده شما و اعمالت را هم بدون بررسی و احقاق حقوق مظلومان و خانواده های شاکی ببندد. شاید راحت ترین کار ممکن بستن پرونده شما بدون هیچ دردسری باشد چون آمدن تو به دادگاه یعنی افشای نام اربابانت که این دستورات را به تو میدانند افشای نام سعید مرتضوی جنایتکار و ارباب ها بالا دستی او شاید هم فردا بشوی یک اسطوره به اسم شهید احمدرضا رادان.
در هر صورت سرنوشت سعید امامی را فراموش نکن.

آرسام مصباحی
منچستر- انگلستان
11/20/09
Friday, October 23, 2009
دوست داشتم چند خط بنویسم
بارون بارون بارون. توی این بارون سردی که اینجا میبارید نزدیک های چاینا تاون بودم به حال روز خودم فکر کردم کجا بودم الان کجام چی شد چی میشه چی در انتظارمه. هوا خیلی سرد بود یا شایدم من خیلی سردم بود از کنار خیابون رد میشدم که یک خانمی رو دیدم که داشت مثل من قدم میزد. چند قدم ازش فاصله گرفتم که نه خلوت اون بهم بخوره نه خلوت من زیپ کاپشنم رو تا انتها بالا کشیدم این کاپشن خوبی که داره اینه که واقعا گرم هست و اصلا راه نفوذ باد هم نداره. قدم زدن توی بارون حس خوبی بهم میده چون تو رو یادم میاره.
زندگی اینجا هر چقدر هم خوب باشه ولی یک چیزی رو از آدم میگیره اونم روح هست زندگی اینجا روح نداره اینجا همه چیز سخته و طاقت فرسا .کیف نوت بوکم روی شونم بود بدجوری سنگینه . توی ایستگاه تاکسی یه ماشین سوار شدم تا یک خیابون منتهی به خونم داشتم به همه چیز فکر میکردم که که راننده گفت آقا اینجا توقف کنم گفتم آره چه زود رسیدیم گفت آخه از یک مسیر فرعی اومدم من سالهاست توی اینش هر زندگی میکنم. میخواستم بگم لعنتی من میخوام وقت بگذرونم چرا زود رسوندیم. به آسمون نگاه کردم آسمون رنگ نداشت چون همش ابر بود دلم بدجوری تنگ شده بودواسه یه سری چیزا. دلم گرفته مثل همین روز بارونی اینجا انقدر بارون میباره که از بارون ارضا میشم میام بیرون قدم میزنم تنها تنها زندگی آروم شاید تنها دلیل دوام من توی این کشور بود
زندگی سیاسی ندارم زندگی عادی و بی دردسر برام خیلی لازم هست وقتی به ایران فکر میکنم و اون چیزهایی که ازش یادم هست یه بار دیگه میگم اینجا برای من بهتره
خیلی کار سرم ریخته چند تا تحقیق دارم سه تا ارائه دارم و همش چند هفته وقت دارم باخودم گفتم آخه چرا اینقدر خودتو درگیر کردی یک از درونم بهم گفت این کار رو نکنی که دیگه زندگی بی معنی تر میشه همه توی فیس بوک به من تبریک تولد گفتن ممنون اما تولد من آخر آبان ماه هست و ایراد از من بود که تاریخ تولدم رو همون چیز نوشتم که توی پاسپورتم نوشته این روس کاغذ درسته ولی من آبانی هستم و آشنای پاییز و از تابستون و بهار به شدت بدم میاد. بدم میاد چون تموم اتفاق های بد زندگیم تمام روزهای پر تنش توی این دو فصل بوده بچه هم که بودم فصل امتحانات بهار و تابستون بود اینه که هیچ وقت تو این دوفصل آروم نبودم .کم کم به خونه نزدیک شدم رفتم شام رو خوردم از 12 درخواست دوستی فیس بودک 11 تا شو رد کردم و الانم اینو نوشتم. دارم دیگه چرت و پرت می نویسم اسمشو بذارید یادداشت های غربت میخواستم رفع دلتنگی بشه شد فکر کنم چون الان خوابم میاد
Hit Counter